گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۷

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: است۱۲ بیت
کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاستشور حاجت - نمک مایده استغناست
غره منشین به ‌کمالی‌ که ‌کند ممتازتبیشتر قطره گوهر شده ننگ دریاست
آن سوی چرخ برون آ ز خود و ساغر گیرنشئهٔ می به دل شیشه همین رنگ‌نماست
سجده ما نه چو زاهد بود !ز بی‌بصریحلقه ‌گردیدن ما حلقهٔ چشم میناست
قدمی رنجه ‌کن از عشرت ما هیچ مپرسخاک را جام طرب درخور نقش‌ کف پاست
گوشه‌گیری نشود مانع پرواز هوساین شرر گر همه در سنگ بود سر به هواست
حال بی‌ساخته‌ات جالب استقبال استخواهد امروز شدن آنچه به فکرت فرداست
سجدهٔ دانه‌، چمن‌ساز، نهال است اینجاعجز اگر دست توگیرد سر افتاده عصاست
از سر دل نگذشتیم به چندین وحشتناله‌های جرس ما ز جرس آبله پاست
عجزسازی‌ست‌که دریاس‌گم است آهنگشاشک اگر شیشه به‌ کهسار زند ناله‌ کجاست
قید اسباب به وارستگی ما چه‌ کندبوی‌گل در جگر رنگ هم از رنگ جداست
یاد اوکردی و از خوبش نرفتی بیدلگرعرق رخت به سیلت ندهد جای حیاست