گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۷

رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداستوحشت موج‌ ، تماشای خرام دریاست
گردبادی که به خود دودصفت می پیچدنفس سوختهٔ سینهٔ چاک‌ صحراست
جوهر آینه افسرده ز قید وطن استعکس راگرد سفرآب رخ نشو و نماست
ازگهر موج محال است تراود بیرونگره تار نظر چشم حیاپیشهٔ ماست
قطع سررشتهٔ پرواز طلب نتوان‌کردبال اگر سلسله کوتاه کند ناله‌ رساست
نرگس مست تو را در چمن حسن ادامی شوخی همه در ساغر لبریز حیاست
بس که بی‌آبله گامی نشمردم به رهتآب آیینه ز نقش قدمم چهره‌گشاست
اعتبار به خود آتش زدنم سهل مگیرقد شمع از همه‌کس یک سر و گردن بالاست
ای تمنا مکن از خجلت جولان آبمعمرها شد چوگهر قطرهٔ من آبله‌پاست
هیچکس نیست زباندان خیالم بیدلنغمهٔ پرده دل از همه آهنگ جداست