گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۸

ز آهم نخل حسرت شعله بالاستچراغ مرده را آتش مسیحاست
به خاموشی سر هر مو زبانی‌ستز حیرت جوهر آیینه‌گویاست
دل فرهاد آب تیغ‌ کوه استسر مجنون گل دامان صحراست
رموز دل توان خواند از جبینممثال هرکس از آیینه پیداست
زبان لال‌است‌، حیرانم‌جه می‌گفتطلب‌ خون‌ شد نمی‌دانم چه می‌خواست
مشو غافل ز رمز هستی منشکست این حباب آغوش دریاست
بساط حیرت آیینه داریمجبین عجز فرش خانهٔ ماست
نه‌تنها ما و تو داغ جنونیمفلک هم حلقه‌ای از دود سوداست
جهان نیرنگ حسن بی‌نشانیستاگر آیینه گردی سادگیهاست
هوس تعبیری خواب امل چندز فرصت غافلی امروز فرداست
درین محفل گداز اشک شمعیمنشاط از هرکه باشدکاهش از ماست
به دریای الم بیدل حبابیمبنای ما به آب دیده برپاست