غزل شمارهٔ ۴۲۴
تهمتافسردگی بر طینت عاشق خطاستناله هرجا آینه گردید آزادینماست
بیفنا مشکلکهگردد دل به عبرت آشناچشم این آیینه را خاکستر خود توتیاست
شرم باید داشتن از شوخی آثار شرمچون عرق بیپردهگردد لغزش پای حیاست
تا توان آزاد بودن دامن عزلت مگیرموج را در هر تپش بر وضعگوهر خندههاست
جام آب زندگی تنها بهکام خضر نیستدرگداز آرزو هم جوش دریای بقاست
معنی دود ازکتاب شعله انشا کردهاندهرکجا او جلوه دارد ناز هستی مفت ماست
هرکه را از نشئهٔ معنیست سیری خامش استساغر لبریز اگر صدلبگشاید بیصداست
عالمی سرگشته است از اضطراب گریهاماشک من سرچشمهٔ دوران چندین آسیاست
میکند هر جزوم از شوق توکار آینهخامهٔ تصویرم و هر موی من صورتنماست
گر برآید ازصدفگوهر اسیر رشته استخانه و غربت دل آگاه را دام بلاست
کی پریشان میکند باد غرور اجزای مننسخهٔ خاک مراشیرازه نقش بوریاست
اینقدر چون شمع از شوق فنا جان میکنمباکمال سرکشی سعی نگاهم زیرپاست
نقش چندین عبرت از عنوان حالم روشن استشعلهٔ جوالهٔ من مهر طومار فناست
بیدل از مشت غبار ما دل خود جمعکنشانهی این طرهٔ آشفته در دست هواست