غزل شمارهٔ ۴۲۳
ای عدمپرورده لاف هستیات جای حیاستبینشانی را نشان فهمیدهای تیرت خطاست
سایه را وهم بقا در عجز خوابانیده استورنه یک گام از خودت آنسو جهان کبریاست
شبنم این باغ مژگانی ندارد در نظرگر تو برخیزی ز خود برخاستنهایت عصاست
بیخمیدن از زمین نتوان گهر برداشتنآنچه بردارد دلت زین خاکدان قد دوتاست
نقص بیناییست کسب عبرت از احوال مرگچشم اگر باشد غبار زندگی هم توتیاست
خودسریها از مقام امن دور افتادن استناله تا انداز شوخی میکند از دل جداست
جز فنا صورت نبندد اعتبار زندگیگو بنالد یا به خود پیچد نفس جزو هواست
خیرها را جلوهٔ شر میدهد چرخ دورنگپشت کاغذ در نظر چپ مینماید نقش راست
بس که تنگی کرد جا بر خوان انعام فلکمیهمانان هوس را خوردن پهلو غذاست
اوج دولت سفلهطبعان را دو روزی بیش نیستخاک اگر امروز بر چرخ است فردا زیر پاست
نازنینان فارغ از آرایش مشاطهاندحسن معنی را همان رنگینی معنی حناست
حرف سردی کوه تمکین را ز جا برمیکنداز نسیمی خانهٔ بیتابی دریا به پاست
عجز طاقت سد راه رفتن از خویشم نشدبیدل از واماندگی سر تا به پای شمع پاست