غزل شمارهٔ ۴۲۲
اضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناستشعلهدر هر پر فشاندناندکیاز خود جداست
شخص پیری نفی هستی میکند هشیار باشصورت قد دوتا آیینهٔ ترکیب لاست
زینچمن بر دستگاهرنگ نتوان دوخت چشمغنچه تا ناخن به خون دل نشوید بیحناست
هیچکس چون ما اسیر بیتمیزیها مبادمشت خاکی درگره داریمکاین آب بقاست
خاکگشتیم و غبار ما هوایی درنیافتآنکه بر خمیازه حسرت میکشد آغوش ماست
حاصل کونین پامال ندامت کردنیستدانهٔ کشت امل را سودن دست آسیاست
رشحهٔ ابر نیازم غافل از عجزم مباشسجدهٔمن ریشهدارد هرکجا مشتی گیاست
شوقدرکار استوضعاین و آن منظور نیستبا نگه هر برگ اینگلشن به رنگی آشناست
بند بندم فکرآن موی میان درهم شکستناتوانی هرکجا زور آورد زورآزماست
داغ میبالدکه دل خلوتگه جمعیت استناله مینالدکه اینجا جای آسایشکجاست
رهروان تمهید پروازیکه میآید اجلدودها از خود برون تازیکه آتش در قفاست
بیدل از نیرنگ اسباب من و ما غافلیاینگه صبح زندگی فهمیدهای روز جزاست