غزل شمارهٔ ۴۲۱
آمد ورفت نفس نیرنگ توفان بلاستموج ایندریا بهچشم اهلعبرت اژدهاست
هرچهکمکردیم از خبث اعتبار ما فزودکاهش جزو نگین شهرت فروش نامهاست
تا ز نقش پایگلگون بیستون دارد سراغکوهکن را در نظر، هر سنگ، لعل بیبهاست
عشق دوراست ازتسلی ورنه مجنون مرانقش پای ناقه هم آیینهٔ مقصد نماست
طرهٔ اوبسکه در خون دل ما غوطه زدچون رگگلشانههمانگشتدر رنگ حناست
در طریق جستجو هر نقش پایم قبلهایستغرقهٔاینبحر را، هر موج، محراب دعاست
میتوان کردن ز بیرنگی سراغ هستیامنالهام، آیینهٔ تمثال من لوح هواست
زینکدورت رنگ بنیادیکه داری در نظرسایه میبینی نمیفهمیکه نورت زیرپاست
منت صیقل به صد داغکدورت خفتن استبیصفایی نیست تا آیینهٔ ما بیصفاست
سایهایم از دستگاه ما سیهبختان مپرسآنکه روزش از دل شب برنیامد روز ماست
احتیاج است آنچه بیماری مقررکردهانددرد اگر بر دلگران است از تقاضای دواست
معنی آشفتگی بیدل ز زلف یارپرسنسخهٔ فکر پریشان جمع در طبع رساست