گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۹

زهی ‌خمخانهٔ حیرت‌،‌کلام‌ هوش تسخیرتدماغ موج می‌، آشفتهٔ نیرنگ تقریرت
حدیث شکوه با این سادگی نتوان رقم کردنگهر حل‌کردنی دارد مدادکلک تحریرت
شکایت‌نامهٔ بیداد محو بال عنقا شدهنوز از ناله‌ام پرواز می‌خواهد پر تیرت
گرفتار وفا ننگ رهابی برنمی‌داردهمه گر ناله گردم برنمی‌آ‌یم ز زنجیرت
جهانی در تغافلخانهٔ نازت جنون داردچه سحر است اینکه در خوابی و بیداری‌ست تعبیرت
نمی‌دانم‌چه‌دارد با شکست شیشهٔ رنگمنگاه بیخودی هنگامهٔ میخانه تعمیرت
خیال صید لاغر انفعالی در کمین داردز شرم خون من خواهد عرق برد آب شمشیرت
تحیرگر همه آیینه سازد دشت امکان رانمی‌گردد حریف‌ وحشت تمثال نخجیرت
دو عالم رنگ و یک گل اختراع صنع نازست اینقیامت می‌کشد کلک فرنگستان تصویرت
به پیری‌گشت بیدل طرزانشای تو شیرینترندانم اینقدر لعل‌که قند آمیخت با شیرت