گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۸

ای ذوق فضولی ز خود انداخته دورتاز خانه هوای ارنی برده به طورت
ای کاش تغافل‌، مژه‌ات باز نمی‌کردغیبت شد از افسون نگه کار حضورت
بی‌مردمک از جوهر نظاره اثر نیستدر ظلمت زنگ آینه پرداخته نورت
مینای حبابی ز دم گرم بیندیشبر طاق بلندی‌ست تماشای غرورت
حرص دنی‌ات غرهٔ اقبال برآوردشد پای ملخ فیل به دروازهٔ مورت
این ما ومن چندکه زیروبم هستی‌ستشوری‌ست برون چسته ز ساز لب‌گورت
بگذارکه در پردهٔ مهلتکدهٔ جسمتوفان نفسی راست نماید به تنورت
در چشم‌کسان چون مژه تا چند خلیدنکم نیست سیاهی‌که نمایند ز دورت
با دلق‌کهن سازکه در ملک تعیندر خانهٔ آیینه نیفتاد عبورت
در پردهٔ نیرنگ خیال آینه داردبیرنگی نقاش ز حیرانی صورت
تدبیر به تسلیم فکن مصلحت این استکاری اگر افتاد به تقدیر غیورت
انجام تو آغاز نگردد چه خیالستدرخواب عدم پا زدنی هست ز صورت
بیدل چه کمال است‌که در عالم ایجاددادند همه چیز و ندادند شعورت