غزل شمارهٔ ۴۱۷
ما و من گم گشت هرگه خواب شد همبسترتبیضهٔ عنقاست سر در زیر بالین پرت
اوج همت تا نفس باقیست پستی میکشدبگذری زین نردبانها تا رسی بر منظرت
ای حباب از صفر اوهام اینقدر بالیدهاییک نفس دیگر بیفزا گر نیاید باورت
آتش این کاروان در هیچ حال آسوده نیستبعد مردن نیز پروازیست در خاکسترت
کاش از این هستی صدای الرحیلی بشنویمیکشد هر صبح چندین پنبه از گوش کرت
ای می مینای عشرت از تکلف پر منالریختی در خاک اگر لبریز کردی ساغرت
زین دبستان معنی جمعیتت روشن نشدچون سحر از بس پریشان بود خط مسطرت
سر به زانو دوختن آنگه خیال محرمیبیگمان این حلقه افکندهست بیرون درت
همچو شمعت قربت هستی بلاگردان بس استرنگها داری که میگردد همان گرد سرت
تا به کی بندی وبال خود به دوش دیگرانآب به آیینه از شرم کف روشنگرت
خواه بر گردون قدم زن خواه رو زیر زمینجز همین ویرانه نتوان یافت جای دیگرت
بیرگ گردن مدان در امتحانآباد عشقتا نچربد رشته در سوزن به جسم لاغرت
از حلاوتگاه کنج فقر اگر آگه شویبوریا خواهد نیستان شد به ذوق شکرت
آبرو افزود تا جستی کنار از طور خلقننگ دربا درک ره بست اعتبار گوهرت
آمد و رقت نفس بیدل قیامت داشتهستپشت و روی یک ورق کردند چندین دفترت