گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۴

هرکجا لعل تو رنگ خنده مستانه ریختاز خجالت آب‌گوهر چون می‌از پیمانه ریخت
در غبار خاطر ما صد جهان عشرت گم استآبروی‌ گنجها در خاک این وبرانه ریخت
چرخ حاسد، تا به بیدردی‌کند ما را هلاکجام زهر بی‌غمی درکام ما یارانه ریخت
در طلسم زندگی ماییم و عیش سوختنکز گدز ما محبت شمع این‌ کاشانه ریخت
حیرتی بودیم اکنون خار خار حسرتیمصنعت عشقت زما آیینه برد وشانه ریخت
شب‌که شد زاهد به فیض‌ گردش جام آشناسجده ‌جای‌جرعهٔ ‌می ‌بر زمین ‌رندانه ریخت
نقد تاراج چمن در ریزش برگ ‌گل استرنگ ویرانی‌ست چون خشت از بنای خانه ریخت
درد معشوقان به عاشق بیشتر دارد اثرشمع تا اشکی بیفشاند پر پروانه ریخت
دوش ‌سودای‌ که‌ می‌زد شیشهٔ ‌اشکم ‌به سنگکز مژه تا دامنم یک سر دل دیوانه ریخت
زندگانی دستگاه خواب غفلت بود و بسچشم تا بیدارکردم‌ گوش بر افسانه ریخت
التفات بی‌غرض سررشتهٔ تسخیر ماستصید ما خواهی برون دام باید دانه ریخت
عقدهٔ دل را ز زلفش بازکردن مشکل ستبیدل اینجا ناخن از انگشت‌های شانه ریخت