غزل شمارهٔ ۴۱۳
شوخ بیباکیکه رنگ عیش هر کاشانه ریختخواست شمعی بر فروزد آتشم در خانه ریخت
فیض معنی درخور تعلیم هر بیمغز نیستنشئه را چون باده نتوان در دل پیمانه ریخت
شد نفس از کار، اما عقدهٔ دل وانشداینکلید از پیچ و تاب قفل ما دندانه ریخت
ای خوش آن رندی که در خاک خرابات فنارنگ آسایش چو اشک از لغزش مستانه ریخت
اولین جوش بهار عشق میباشد هوسبیخس و خاشاک نتوان رنگ آتشخانه ریخت
شب خیال پرتو حسن تو زد بر انجمنشمع چندان آب شد کز دیدهٔ پروانه ریخت
وحشتی کردیم و جستیم از طلسم اعتبارپرفشانی گرد ما بیرون این ویرانه ریخت
گریهٔ بلبل پی تسخیر گل بیهوده استبهر صید طایران رنگ، نتوان دانه ریخت
بادهٔ دردی که ناموس دو عالم نشئه بودشوخچشمیهای اشک از بازی طفلانه ریخت
سر به صحرا دادهٔ نیرنگ سودای تو اممیتوان از مشت خاکم عالم دیوانه ریخت
گرد ناز از دامن گیسوی یار افشاندهاماز گداز من توان آبی به دست شانه ریخت
از دلم برداشت بیدل ناله مهر خامشیاضطراب ریشه آب خلوت این دانه ریخت