گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انهریخت۱۰ بیت
بس که از طرز خرامت جلوهٔ مستانه ریخترنگ از روی چمن چون باده از پیمانه ریخت
حسرت وصل تو برد آسایش از بنیاد دلپرتو شمعت شبیخونی درین ویرانه ریخت
فکر زلفت سینه‌چاکان را ز بس پیچیده استمی‌توان از قالب این قوم خشت شانه ریخت
خاک صحرا موجِ مِی‌ شد از تپیدن‌های دلچشم‌ مستت‌ خون‌ این‌ بسمل عجب‌ مستانه ریخت
گر غبار خاطر شمعی نباشد در نظرمی‌توان صد صبح از خاکستر پروانه ریخت
عالمی را سرگذشت رفتگان از کار بردرنگ خواب محفل ما پیش‌تر افسانه ریخت
گرد وحشت زین بیابان مدتی‌ گم گشته بودگردباد امروز رنگ صورت دیوانه ریخت
ظالم از بی‌دستگاهی نیست بی‌تمهید ظلمدر حقیقت ارّه شمشیر است چون دندانه ریخت
سخت پابرجاست دور نشئهٔ مخموری‌امچون‌ کمانم باید از خمیازه رنگ خانه ریخت
هر کجا بیدل مکافات عمل‌ گل می‌کنددیدهٔ‌ دام از هجوم اشک خواهد دانه ریخت