غزل شمارهٔ ۴۱۵
توخودشخص نفسخویی که بادلنیست پیوندتکدام افسون ز نیرنگ هوس افکند در بندت
درتن ویرانهٔ عبرت به رنگی بیتعلق زیکه خاکت نم نگیردگر همه در آب افکندت
ندانم ازکجا دل بستهٔ این خاکدانگشتیدنائت ریشهای داریکه نتوان از زمینکندت
ندارد دفتر عنقا سواد ما و من انشاکند دیوانهٔ هستی خیالات عدم چندت
غبارکلفت خویشی نظر بند پس وپیشیبه غیر از خود نمیباشد عیال و مال و فرزندت
به هر دشت و در، از خود میروی و باز میآییتو قاصد نیستی تا عرصهها هرسو دوانندت
ز خودگریکقلم جستی ز وهم جزو وکلرستیتعلقها نفسواریست کاش از دل برآرندت
دماغ فرصت این مقدار بالیدن نمیخواهدبهگردون بردهاست از یکنفس سحر سحرخندت
زمینگیری به رنگ سایه باید مغتنم دیدنچهخواهی دید اگر در خانهٔ خورشید خوانندت
ز دست نیستی جزنیستی چیزی نمیآیدکجایی چیستی آخرکه آگاهی دهد پندت
خرابات تعین بر حبابت خندهها داردسبو بر دوش اوهامی هوا پرکرده آوندت
بهحرف و صوتممکن نیست تمثالتنشان دادننفسگیرد دوعالم تا به پیش آیینه دارندت
بهمعنیگر شریکمعنیات پیدانشد بیدلجهانگشتم به صورت نیز نتوان یافت مانندت