غزل شمارهٔ ۴۰۳
هرکجا گل کرد داغی بر دل دیوانه سوختاینچراغ بیکسی تا سوخت در ویرانه سوخت
عالم از خاکستر ما موج ساغر میزندچشم مخمور که ما را اینقدر مستانه سوخت
حسن یک مژگان نگه را رخصت شوخی ندادشمع این محفل تپشها در پر پروانه سوخت
مژده وصل تو شد غارتگر آسایشمخواب در چشمم همان شیرینی افسانه سوخت
وضع دنیا هیچ بر دیوانه تاثیری نکردبیشتر این برق عبرت خرمن فرزانه سوخت
داغ دل شد رهنمای کوه و هامون لاله راسر به صحرا میزند هر کس متاع خانه سوخت
برق ناموس محبت را چو داغ آیینهاممن به خاکسترنشستم گر دل بیگانه سوخت
مستی چشم تو را نازمکه برق حیرتشموج می را چون نگه در دیدهٔ پیمانه سوخت
بس که خوبان را ز رشک جلوهات داغ است دلمیتوان از آتش سنگ صنم بتخانه سوخت
دور چشم بد زیانکار زمین الفتممزرعی دارم که باید چون سپندم دانه سوخت
آرزوها در نفس خون کرد استغنای دلناله در زنجیر از تمکین این دیوانه سوخت
بسمل آن طایرم بیدلکه در گلزار شوقچون شرار از گرمی پرواز بیتابانه سوخت