گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۴

یاد وصلی‌ کردم آغوش من دیوانه ‌سوختلاله‌سان از گرمی این می دل پیمانه سوخت
ناله‌ها رفت از دل و اِحرام آزادی نبستپرتو خود را در اول شمع این‌ کاشانه سوخت
وقت رندی خوش که در ماتم‌سرای اعتبارخرمن ‌هستی چو برق ‌از خندهٔ مستانه سوخت
دور دار از زلفش ای مشاطهٔ‌ گستاخ‌، دستآتش این‌ دود نزدیک است خواهد شانه‌ سوخت
عشق هرجا در خیالِ مجلس‌آرایی نشستهر دو عالم در چراغ کلبهٔ دیوانه سوخت
ما نه ‌تنها در شکنج جسم‌ گردیدیم خاکای بسا گنجی ‌که نقد خویش در ویرانه سوخت
اضطراب حال دل‌، ما را به حیرت داغ ‌کردآتش این خانه رخت ما برون خانه سوخت
دود هم دستی به دامان شرار ما نزدآخر از بی‌ریشگی در مزرع ما دانه سوخت
تا سواد سطری از رمز وفا روشن شودصد نفس باید به تحقیق پر پروانه سوخت
عالمی بیدل به‌ حرف یکدگر آرام باختغفلت ما هم دماغ خواب در افسانه سوخت