غزل شمارهٔ ۴۰۲
رنگت به چشم لاله بساط نظاره سوختخویت بهکام سنگ زبان شراره سوخت
خالت ز پرده، دود خطیکرد آشکارشوخی سپند سوخته را هم دوباره سوخت
یا رب چه سحر کرد تغافل که یار رادر لبشکستخنده بهابرو اشاره سوخت
دریای حسن را خط اوگرد حیرت استیا موج پیچ و تاب نفس بر کناره سوخت
پیداست از نفس زدن وحشت شرارکز آه کوهکن جگر سنگ خاره سوخت
چشم حصول داشتن آیین عقل نیستاز مزرع سپهرکه تخم ستاره سوخت
از وحشت غبار شرر فرصتم مپرسصبحی دمید و سر به گریبان پاره سوخت
امید فال امن مجو، از شرار منکز برق نیتم اثر استخاره سوخت
چون زخمکهنهای که به داغش دوا کنندبیچاره دل ز غیرت اظهار چاره سوخت
گفتم ز سوز دل فکنم طرح مصرعیمضمون بهداغ غوطهزد و استعاره سوخت
از اضطراب دل نرسیدم به راحتیخوابم به دیده جنبش این گاهواره سوخت
بیدل ذخیرهی مژه شد بسکه روز وصلدر عرض حیرت تو زبان نظاره سوخت