غزل شمارهٔ ۳۹۹
چولاله بیتو ز بس رنگ اعتبارم سوختخزان به باد فنا داد و نوبهارم سوخت
زمردمک نگهم داغ شد چوشمع خموشدر انتظار تو سامان انتظارم سوخت
هجوم حیرت آن جلوه چون پرطاووسهزار رنگ تپش در دل غبارم سوخت
غبار تربت پروانه میدهد آوازکه میتوان نفسی بر سر مزارم سوخت
نشدکه شعلهٔ من نیز بیغبار شودصفای آینهٔ وحشت شرارم سوخت
به عشق نیز اثرکرد شرم ناکسیامعرقفشانی این شعله خامکارم سوخت
صبا مزن به غبار فسردهام دامندماغ حسرت رقصیکه من ندارم سوخت
چو برق آینهٔ امنیاز هستی منز خوابگاه عدم تا سری برآرم سوخت
ز تخته پارهام ناخدا چه میپرسیفلککشید زگرداب و برکنارم سوخت
هزار برق ز خاکسترم پرافشانستکدام شعله به این رنگ بیقرارم سوخت
شهید ناز تو پروانه کرد عالم راچها نسوخت چراغیکه بر مزارم سوخت
فلک نیافت علاجکدورتم بیدلنفس بهسینهٔ این دشت از غبارم سوخت