گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۰

هوس نماند ز بس عشق آن نگارم سوختخوشم‌ که شعلهٔ‌ این‌ شمع خارخارم سوخت
به بزم‌ یار جنون کردم ای ادب معذورسپند سوخت به وجدی که اختیارم سوخت
چو موم دوری‌ام از جلوه‌گاه شهد وصالاشاره‌ای‌ست که باید جدا ز یارم سوخت
بهار بی‌ثمری جمله باب سوختن استخیال مصلحت‌اندیشی چنارم سوخت
چو شمع‌ کشته نرفتم به داغ مِنت غیرفتیلهٔ نفَسی بود بر مزارم سوخت
سرشک هر مژه‌ اندازش آن سوی نظر استشررعنانی این طفل نی‌سوارم سوخت
طلسم آگهی‌ام بوتهٔ گداز خود استفروغ دیدهٔ بیدار شمع‌وارم سوخت
نسیمی از چمن صیدگاه عشق وزیدکباب‌ِ کیست ندانم، دلِ شکارم سوخت
هوای وصل به خاک سیه نشاند مرابه رنگ داغ جنون نکهت بهارم سوخت
هنوز از کف خاکسترم اثر باقی‌ستگداز عشق چه مقدار شرمسارم سوخت
دلی ز پهلوی داغم ندید گرمی شوقمحبت تو ندانم پی چه کارم سوخت
دگر مپرس ز تاثیر آه بی‌اثرمبه آتشی که ندارد هزاربارَم سوخت
غبار دشت محبت سراغ غیر نداشتبه برق جلوه او هر که شد دچارم سوخت
مباد شام کسی محرم سحر بیدلدماغ نشئه در اندیشهٔ خمارم سوخت