غزل شمارهٔ ۳۹۸
بسکه برق یأس بنیاد من ناکام سوختمیتوان از آتش سنگ نگینم نام سوخت
الفت فقر از هوسهای غنایم بازداشتخاک این ویرانه در مغزم هوای بام سوخت
شعلهٔ جواله ننگآلود خاکستر نشدگرد خودگردیدنمصد جامهٔ احرامسوخت
داغ سودایگرفتاری بهشتی دیگر استعالمی در بال طاووسم به ذوق دام سوخت
کاش از اول محرم اسرار مطلب میشدمدر مزاج نالهام سعی اثر بدنام سوخت
چشممحروم از نگاهممجمر یأساست و بسداغ بیمغزی مرا در پردهٔ بادام سوخت
هرزهتازیهای جولان هوس از حدگذشتبعد ازین همچوننفس میبایدمناکام سوخت
وحشت عمر از نواهای ازل یادم ندادگرمی رفتار قاصد جوهر پیغام سوخت
صد تمنا داغ شد از عجزپرواز نفسآتش نومیدی این شعله ما را خام سوخت
ای شرار سنگ جهدیکن ز افسردن برآبیش ازین نتوان به داغ منت آرام سوخت
کرد نومیدی علاج چشم زخم هستیامعطسهٔصبحم سپندیدر دماغ شام سوخت
بیدل از مشتشرار ما بهعبرت چشمکیستیعنی آغازیکه ما داریم بیانجام سوخت