غزل شمارهٔ ۳۹۷
آیینهٔ دل داغ جلا ماند و نفس سوختفریاد که روشن نشد این آتش و خس سوخت
واداشت ز آزادیام الفتکدهٔ جسمپرواز من از گرمی آغوش قفس سوخت
آهنگ رحیل از دو جهان دود برآورداین قافله را شعلهٔ آواز جرس سوخت
سرمایه در اندیشهٔ اسباب تلف شدآه از نفسی چند که در شغل هوس سوخت
از پستی همت نرسیدیم به عنقاپرواز بلندی به ته بال مگس سوخت
گر خواب عدم بر دو جهان شام گمارددل نیست چراغی که توان بر سر کس سوخت
پا آبله کردیم دگر برگ طلب کوبیدل عرق سعی در این پرده نفس سوخت