گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۶

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: یخت۹ بیت
عشق از خاک من آن روز که وحشت می‌بیخترفت ‌گردی ز خود و آینه حیرت می‌ریخت
رفته‌ام از دو جهان بر اثر وحشت دلیارب این گرد به دامان که خواهد آویخت
رم فرصت سبب قطع امید است اینجاتار سازم ز پریشانی این نغمه گسیخت
چشم عبرت ز پریشانی حالم روشنهیچکس سرمه به ‌کیفیت این گرد نبیخت
اشک بی‌تابم و از شوق سجودت دارمآنقدر صبر که با خاک توانم آمیخت
هر قدم در طلب وصل دچار خویشمشوق او آینه‌ها بر سر راهم آویخت
جیب هستی قفس چاک وبال است اینجاعافیت ‌کسوت آن پنبه ‌که در شعله ‌گریخت
زین بیابان سر خاری نشد از من رنگینپای خوابیدهٔ من آب رخ آبله ریخت
یک قلم عرصهٔ تسلیم فناییم چو صبحبیدل از ما به نفس نیز توان ‌گرد انگیخت