غزل شمارهٔ ۳۷۵
فال تسلیم زن و شوکت شاهی دریابگردنی خم کن و معراجکلاهی دریاب
دام تسخیر دو عالم نفس نومیدیستای ندامتزده سررشتهٔ آهی دریاب
فرصت صحبتگل پا به رکاب رنگ استآرزو چند اگر هست نگاهی دریاب
از شبیخون خط یار نگردی غافلهرکجا شوخی گردیست سپاهی دریاب
دود پیچیدهٔ دل گرد سراغی دارداز سویدا اثر چشم سیاهی دریاب
تاکی ای پای طلب زحمت جولان دادنطوف آسودگی آبلهگاهی دریاب
یوسفیکنگرت اسباب مسیحایی نیستبه فلکگر نرسیدی بن چاهی دریاب
نامرادی صدف گوهر اقبال رساستغوطه در جیبگدایی زن و شاهی دریاب
سعل بنیاد دو عالم شدی ای آتش عشقماگیاهیم ز ما هم پرکاهی دریاب
چه وجود وچه عدم بست وگشاد مژه استچون شرر هر دو جهان را به نگاهی دریاب
خلوت عافیت شمعگداز است اینجاپی خاکستر خودگیر و پناهی دریاب
دامن دیده به هر سرمه میالا بیدلانتظاری شو وگرد سر راهی دریاب