غزل شمارهٔ ۳۶۱
گر در این بحر اعتباری از هنر میدارد آبقطرهٔ بیقدر ما بیش ازگهر میدارد آب
فیض دریایکرم با حاجت ما شامل استتشنگی اصلیم ما را در نظر میدارد آب
نرمرفتاری به معنی خواب راحتکردن استبستر و بالین هم از خود زیر سر میدارد آب
آفت ممسک بود تقلید اربابکرمکاغذ ابری کجا چون ابر برمیدارد آب
زندگانی هم نماند آنجاکه افسرد عتباردر شکست رنگگلها بال و پر میدارد آب
تا نمیری تشنهکام ناامیدی،گریهکنخاک این وادی به قدر چشم تر میدارد آب
سیل راحتهاست کسب اعتبارات جهانخانهٔ آیینه را هم دربهدر میدارد آب
تا نفسباقیست ما را باید ازخود رفت وبسجادههای موج دایم در نظر میدارد آب
در محبتگر هجومگریه را اینقدرت استعاقبت چون خشکیام از خاک برمیدارد آب
شور عمررفته سیلاب بنای هوشهاستاز صدا عمریست ما را بیخبر میدارد آب
شرم بیدردیتری در طبع ما میپروردتا تهی از ناله شد نی در شکر میدارد آب
تختهٔ مشق کدورتهامباش از اعتبارتیغ در زنگ است بیدل هر قدر میدارد آب