غزل شمارهٔ ۳۶۰
هرکجا بیرویت از چشمم برون میگردد آبگر همه در پردهٔ خار است خون میگردد آب
دل به سعی اشک در راه توگامی میزندآتشی دارمکه از بهر شگون میگردد آب
صافی دل خواهی از سیر و سفر غافل مباشتختهٔ مشقکدورت از سکون میگردد آب
نرمخویان را به بیتابی رساند انفعالترک خودداریکند چون سرنگون میگردد آب
آرمیدن بیقرار شوق را افسردگیستچون بهٔکجا میشود ساکن زبون میگردد آب
روز ما شبگشت و ما بیاختیارگریهایمهرکه در دود افتد از چشمش برون میگردد آب
عرض حاجت میگدازد جوهر ناموس فقرآهکاینگوهر ز دست طبع دون میگردد آب
اعتبارت هرقدر بیش استکلفت بیشترتیرگی بالد ز دریا چون فزون میگردد آب
دل ز ضبطگریه چندین شعله توفان میکندتا سر این چشمه میبندم جنون میگردد آب
بسکه سر تا پایم از درد تمنایت گداختهمچو موجم در رگ و پیجایخونمیگردد آب
زین خمارآباد حسرت بادهای پیدا نشدشیشهام از درد نومیدی کنون میگردد آب
دل بهتوفان رفت هرجا جوهر طاقتگداختخانه سیلابیست بیدلگر ستون میگردد آب