غزل شمارهٔ ۳۶۲
از روانی در تحیر هم اثر میدارد آبگر همه آیینه باشد دربهدر میدارد آب
سادهدل را اختلاط پوچمغزان راحت استصندلی ازکف به دفع دردسر میدارد آب
کم زمنعم نیستکسب عزت درونش همبیشتر از لعل خاک خشک برمیدارد آب
نیست از خود رفته را اندیشهٔ پاس قدمچون روان شدگی به پیش پا نظر میدارد آب
هستی عارف به قدر دستگاه نیستیستازگداز خویش دارد بحر اگر میدارد آب
جوهر از آیینه نتواند قدم بیرون زدنموج را همچون نگه در چشم تر میدارد آب
ظالمان را دستگاه آرد پیکسب فسادمشق خونریزیکند تا نیشتر میدارد آب
از حوادث نیستکاهش طینت آزاد رازحمت سودن نبیند تاگهر میدارد آب
صافطبعان انفعال از ساز هستی میکشندبیتریها نیست تا از خود اثر میدارد آب
تا عدم از هستی ما قاصدی درکار نیستهم به قدر رفتن خود نامه برمیدارد آب
فقر صاحب جوهر آثارکمال عزت استتیغ درهرجا تنک شد بیشتر میدارد آب
باده بر هر طبع میبخشد جدا خاصیتیبیدل اندر هر زمین طعم دگر میدارد آب