گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۳

می‌دهد دل را نفس آخر به سیل اضطرابخانهٔ آیینه‌ای داریم و می‌ گردد خراب
در محیط عشق تا سر درگریبان برده‌ایمنیست چون‌گرداب رزق‌ما به‌غیرازپیچ وتاب
کاش با اندیشهٔ هستی نمی‌پرداختیمخواب دیگر شد غبار بینش از تعبیر خواب
یک گره‌وار از تعلق مانع وارستگی‌ستموج اینجا آبله درپاست از نقش حباب
بسمل شوق‌گل‌اندامی‌ست سر تا پای منمی‌توان‌چون‌گل‌گرفت‌از خندهٔ‌زخمم گلاب
در محبت چهرهٔ زردی به دست آورده‌امزین گلستان کرده‌ام برگ خزانی انتخاب
پیش روی اوکه آتش رنگ می‌بازد ز شرمآینه از ساده‌لوحی می‌زند نقشی بر آب
در تماشاگاه بوی‌گل نگه را بار نیستآب ده چشم هوس ای شبنم از سیر نقاب
تا به‌کی بیکار باشد جوهر شمشیر نازگرچه می‌دانم نگاهت فتنه است ما مخواب
در دبستان تماشای جمالت هر سحردارد از خط شعاعی مشق حیرت آفتاب
شور حشر انگیخت‌دل از سعی‌خاکستر شدنسوخت‌چندانی‌که‌سر تا پا نمک شد این‌کباب
ناقصان را بیدل آسان نیست تعلیم‌کمالتا دمد یک دانه چندین آبرو ریزد سحاب