غزل شمارهٔ ۳۴۴
میکنمگاهی به یاد مستی چشمت شتابتا قیامت میروم در سایهٔ مژگان به خواب
از ادبپروردههای حسرت لعل توامنالهام چون موجگوهر نیست جز زیر نقاب
تا قناعت رشتهدارگوهر جمعیت استخاک بر جا ماندهٔ من آبرو دارد خطاب
گر به دریا سایه اندازد غبار هستیاماز نفس چون فلس ماهی رنگ میبندد حباب
میکند اسباب راحت پایهٔ غفلت قویبر بساطسایههمچونکوهسنگیناست خواب
امتیاز جزء وکل در عالم تحقیق نیستهیچ نتوانکرد از خورشید تابان انتخاب
گردبادیم از عروج اعتبار ما مپرسمیشود برباد رفتن خیمهٔ ما را طناب
عمرها شد در غبار وهم توفانکردهایمچشمهٔ آیینه موجی دارد از عرض سراب
کار فضل آن نیستکز اسباب انجامش دهندبر خیال پوچ مینازد دعای مستجاب
سخترو را رقتی غرق خجالت میکندایستادن سنگ را مشکل بود برروی آب
از طلسمچرخ بیوحشت رهایی مشکلاستروزنی در خانهٔ زین نیست جزچشم رکاب
محرمآن جلوهگشتن نیست جزمشق حیاحیرت آیینه هم اززنگ میخواهد نقاب
عشق راکردیم بیدل تهمتآلود هوسدر سوادکشور ما سایه دارد آفتاب