غزل شمارهٔ ۳۱۹
به ذوق داغ کسی در کنار سوختگیهاچو شمع سوختم از انتظار سوختگیها
ز خود رمیده شرار دلیست در نظر منبس است اینقدرم یادگار سوختگیها
به هر قدم جگری زیر پا فشردهام امشبچو آه میرسم از لالهزار سوختگیها
شرار محمل شوقم گداز منزل ذوقمهزار قافله دارم به بار سوختگیها
هنوز از کف خاکسترم بهار فروش استشکوفهٔ چمن انتظار سوختگیها
ز داغ صورت خمیازه بست شمع خموشمفنا نبرد ز خاکم خمار سوختگیها
بیا که هست هنوز از شرار شعلهٔ عمرمنفس شماری صبح بهار سوختگیها
به سینه داغ و به دل ناله و به دیده سرشکممحبتم همهجا شعله کار سوختگیها
رمید فرصت و ننواخت عشقم از گل داغیگذشت برق و نگشتم دچار سوختگیها
بضاعتی نشد آیینهٔ قبول محبتمگر دلی برد از ما به کار سوختگیها
مقیم عالم نومیدیم ز عجز رسایینشستهام چو نفس بر مزار سوختگیها
به محفلی که ادبپرور است نالهٔ بیدلخجسته دود سپند از غبار سوختگیها