گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۸

وزن: فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)قافیه: وشیها۷ بیت
باز آب شمشیرت از بهارجوشی‌هاداد مشت خونم را یاد گل‌فروشی‌ها
ناله تا نفس دزدید من به سرمه خوابیدمکرد شمع این محفل داغم از خموشی‌ها
یا تغافل از عالم یا ز خود نظر بستنزین دو پرده بیرون نیست ساز عیب‌پوشی‌ها
مایه‌دار هستی را لاف ما و من ننگ استبی‌بضاعتان دارند عرض خودفروشی‌ها
زاهدی نمی‌دانم تقویی نمی‌خواهمسینه‌صافیی دارم نذر دُردنوشی‌ها
ساز محفل هستی پُر گسستن‌آهنگ استاز نفس که می‌خواهد عافیت‌سروشی‌ها
محرم فنا بیدل زیر بار کسوت نیستشعله جامه‌ای دارد از برهنه‌دوشی‌ها