غزل شمارهٔ ۳۲۰
تا چند به هر عیب و هنر طعنهزنیهاسلاخ نهای، شرمی ازین پوستکنیها
چون سبحه در این معبد عبرت چه جنون استذکر حق و برهم زدن و سرشکنیها
چندان که دمد نخل، سر ریشه به خاک استذلت نبرد جاه ز تخمیر دنیها
ما را به تماشای جهان دگر افکندپرواز بلندی به قفس پرفکنیها
الفت قفس زندگی پا به هواییمباید چو نفس ساخت به غربت وطنیها
صیت نگهت یاد خم زلف نداردترکان خطایی چه کمند از ختنیها
جان کند عقیق از هوس لعل تو لیکندور است بدخشان ز تلاش یمنیها
بیپردگی جوهر راز است تبسمای غنچه مدر پیرهن گلبدنیها
از شمع مگویید و ز پروانه مپرسیدداغ است دل از غیرت این سوختنیها
جز خرده چه گیرد به لب بستهٔ بیدلنامحرم خاصیت شیرینسخنیها