گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۹

از پا نشیند ای کاش محمل‌کش هوس‌هازین کاروان شنیدیم نالیدن جرس‌ها
بازار ظلم گرم است از پهلوی ضعیفانآتش به عزم اقبال دارد شگون ز خس‌ها
در طبع خودسر جاه سعی گزند خلق استدیوانه‌اند سگ‌ها از کندن مرس‌ها
ای مزرعی است کآنجا دهقان صنع پوشیدخون‌های زخم گندم در پرده عدس‌ها
از حرص منفعل شد خوان‌گستر قناعتبرد از شکر حلاوت جوشیدن مگس‌ها
در عرصه گاه تسلیم از یکدگر گذشته‌ستمانند موج گوهر جولان پیش و پس‌ها
افغان به سرمه خوابید کس مدعا نفهمیدآخر به خاک بردیم ابرام ملتمس‌ها
چون ناله زین نیستان رستن چه احتمال استخط می‌کشیم عمری‌ست بر مسطر قفس‌ها
مجنون شدیم اما داد جنون ندادیمتا دامن و گریبان کم بود دسترس‌ها
بیدل به مشق اوهام دل را سیاه کردیمتا کی طرف برآید آیینه با نفس‌ها