غزل شمارهٔ ۲۸۸
حیرت دل گر نپردازد به ضبطکارهاناله میبندد به فتراک تپشکهسارها
عالمی بر وهم پیچیدهست مانند حبابجز هوا نبود سری در زیر این دستارها
نیست زندانگاه امکان سنگ راه وحشتمچون نگه سامان عینک دارم از دیوارها
عندلیبان را ز شرم نالهام مانند شمعشعلهٔ آواز بست آیینهٔ منقارها
از خرامموج می چشم قدحداغ استو بسدارد این نقش قدم خمیازهٔ رفتارها
موجهای این محیط آخرگهر خواهد شدنسبحه خوابیدهست در پیچ و خم زنارها
بسکه درهرگل زمین ذوق تماشا خاک شدپشه میآرد برون نظاره ازگلزارها
فقر در هرجا غرور یأس سامان میکندکجکلاهی میزند موج از شکستکارها
خوابراحت بستهٔ مژگانبههم آوردناستسایه میگردند از افتادن این دیوارها
چونسحر سعی خروشمقابل اظهار نیستبهکه برسازم شکست رنگ بندد تارها
بیدلاینگلشن ز بسمنظورحسن افتادهاستناز مژگان میدمد گر دستهبندی خارها