غزل شمارهٔ ۲۹۰
بر قماش پوچ هستی تا بهکی وسواسهاپنبهها خواهد دمید آخر ازین کرباسها
شیشهٔ ساعت خبر از ساز فرصت میدهدخودسران غافل مباشید از صدای طاسها
عبرت آنجا کز مکافات عمل گیرد عیارناخنی دارند در جنگ درودن داسها
اهل دنیا را به نهضتگاه آزادی چهکاردر مزابل فارغند از بوی گل کناسها
عالمی بالیده است از دستگاه خودسرینشتری میخواهد این جمعیت آماسها
تا بود ممکن به وضع خلق باید ساختنآدمیت پیش نتوان برد با نسناسها
حیرت دیدار با دنیا و عقبا شد طرفبوی امیدی گوارا کرد چندین یاسها
بینوایی چون به سامان جنون پوشیده نیستصبح خندد بر گریبانچاکی افلاسها
شرم میدارد درشتی از ملایمطینتانغالب افتادهست بیدل سرب بر الماسها