غزل شمارهٔ ۲۸۱۴
چه لازم است درین عرصه عجز کیش برآییتعیّن است کمی هم مباد بیش برآیی
ز سیر غنچه و گل زخمی هوس نتوان شدخوش آنکه غوطه زنی در دل و ز ریش برآیی
به قد شعله ز آتش دمد کلاه شکستنتو هم بناز به خود هر قدر به خویش برآیی
بهشت عافیتت گوشهٔ دلست مباداچو اشک آبلهای بر هزار نیش برآیی
بس است جرات نظاره ننگ مشرب الفتبه گرد حسن مگرد آنقدرکه ریش برآیی
سراغ امن ندارد غبار شهرت عنقاز خلق آنهمه واپس مرو که پیش برآیی
فریبکسوت وهمت ره یقین زده بیدلز رنگ خویش برآ تا به رنگ خویش برآیی