گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۹۱

ای نم اشک هوس مایل مژگان نشویسیل‌ خیزست حیا آنهمه عریان نشوی
چه‌بهار و چه‌خزان رنگ گل حیرت توستجلوه‌ای نیست گر آیینه نمایان نشوی
از زمین تا فلکت دعوی استعدادستبه تکلف نشوی هیچ گر انسان نشوی
ذره خورشید دکان‌، قطره و دریا سامانآنقدر نیست متاع تو که ارزان نشوی
هر قدم رشتهٔ این راه تامل داردبه گشاد گره آبله دندان نشوی
بیش ازین سحر تغافل نتوان برد به کارگر برای چمن از پرده تو خندان نشوی
آفت رنگ حنا دست بهم سوده مبادخون عاشق‌ گنهی نیست پشیمان نشوی
کشتی نُه فلک اینجا به نمی توفانی‌ستتا توانی طرف اشک یتیمان نشوی
وحشت از کف ندهی دهر فسردن قفس استای نگه سعی‌ کمی نیست‌ که مژگان نشوی
فکر کیفیت خود نیستیی می‌خواهدتا سر از دوش نرفته‌ست گریبان نشوی
شرم کن بیدل از آن جلوه‌ که چون آب روانهمه تن آینه پردازی و حیران نشوی