غزل شمارهٔ ۲۷۸۹
اگر سیر زمین داری وگر افلاک میبینیدماغ فرصت امروزست فردا خاک میبینی
پری نفشاندهای تا وانماید رنگ این باغتقفس پروردهای گل ازکمین چاک میبینی
نخواهی غره ی آرایش علم و عمل گشتنخیالی چند دور از عالم ادراک میبینی
نپنداری شود آب وضوی باطنت حاصلبه فالی گر فشاری دامن نمناک میبینی
هنوز از موج می بویی ندارد جام این محفلخط پیمانه در اندیشههای تاک میبینی
نه دنیا کلفتآموزست و نه عقبا غماندوزستستم ها از جنون فطرت بی باک میبینی
شکار وهم گردونی، به زنجیر چه افسونیکه هر سو میروی یک حلقهٔ فتراک میبینی
که برد آن طول و پهنایت، چه شد دریادلیهایتکه چون گوهر غنا در عقدهٔ امساک میبینی
اقامت آرزو، هیهات با اسباب جوشیدنبه قدر آشیان، رنج خس و خاشاک میبینی
رقم ساز تعلق وقف عبرت سر خطی داردکه تا لغزید مژگان هر چه دیدی پاک میبینی
غم تدبیر لذات از مزاجتگم نشد بیدلبه دندان سنگ زن پر زحمت مسواک میبینی