غزل شمارهٔ ۲۷۷۴
قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانیبه طبع آرزویم، تر دماغی کرده توفانی
نگه صورت نبندد بیگشاد بال مژگانیتماشا پیشه را لازم بود چاک گریبانی
بقدر شوخی آه است دل مغرور آزادیبه رهن گردباد این دشت دارد چین دامانی
نسیمی میتواند برد از ما رخت خودداریجنون انگارهایم اما میسر نیست سوهانی
به ذوق بیخودی چندانکه خواهی سعی و جولانکنبقدر گردش رنگت نفس رفتهست میدانی
فلک گر حلقهٔ زنجیر عدلست اینقدرها بسکه بهر نازنینان سازد از آیینه زندانی
گر اعجاز محبت آبیار عافیت گرددز دود دل توان چون شعلهکرد ایجاد ریحانی
به اسباب هوس مفریب شوق بینیازم راغرور موج بر خار و خس افشاندهست دامانی
سواد دشت امکان روشنست از فکر خود بگذرتامل نشئهٔ دامن نمیخواهد گریبانی
درین دقت فضا سعی قدم معذور میباشدمگر دستی بهم سایی و ریزی رنگ جولانی
قناعت نیست در طبع فضولی مشربت بیدلوگرنه آسمان شب تا سحر دارد چراغانی