غزل شمارهٔ ۲۷۷۳
عمریست همچو مژگان از درد ناتوانیدامن فشاندن من دارد جگر فشانی
واماندهٔ ادب را سرمایهٔ طلبکوخاک است و آب گوهر در عالم روانی
فریاد کز توهم بر باد خود سری دادمشت غبار ما را سودای آسمانی
آنجاکه بیدماغی زور آزمای عجز استدارد نفسکشیدن تکلیف شخ کمانی
ای آفتاب تابان دلگرمیی ضرور استبر رغم سرد طبعان مگذر ز مهربانی
از وحشت نفسها دریاب حسرت دلبانگ جرس نهان نیست در گرد کاروانی
در عالم تعین وارستن از امل نیستدر قید رشته کاهد گوهر ز سخت جانی
پیوسته ناتوانان مقبول خاص و عامنداز بار سایه نبود بر هیچکس گرانی
همت به فکر هستی خود را گره نسازدحیف است کیسه دوزی بر نقد رایگانی
ای نیستی علامت تا کی غم اقامتخواهد بهباد رفتن گردی که میفشانی
دادیم نقد بینش بر باد گفتگوهاچشم تمیز ما بست گرد فسانه خوانی
بیدل بساط دل را بستم به ناله آمینکردم به گلشن داغ از شعله باغبانی