گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۷۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انی۱۴ بیت
مباش سایه صفت مردهٔ تن آسانیدلت فسرده مبادا به خود فرومانی
فریب حاصل جمعیتی به مزرع وهمچو خوشه از گره‌ کاکل پریشانی
چو گل مباش هوس غرهٔ فسون طربهجوم زخم دل است اینکه خنده می‌خوانی
جنون مفلس ما عالمی دگر داردز برگ و ساز مگو ناله‌ای‌ست عریانی
خیال ما و منت سخت‌ کلفت انگیز استز شرم آب شوی‌ کاین غبار بنشانی
به فکر خویش نرفتی و رفت فرصت عمرکنون مگر لب ‌گورت ‌کند گریبانی
اگر امید خراب بنای بی‌خللی‌ستعمارتی نتوان یافت به ز ویرانی
غبار ناشده زین دامگاه رستن نیستچو آب در قفس‌ گوهریم زندانی
به دیده هر چه‌ کند جلوه از خزان بهارهمان چون آینه از ماست رنگ‌ گردانی
به داغ کلفت بی‌رونقی گداخته‌ایمچراغ انجمن مامدان شبستانی
به هیچ جیب قبول سر سلامت نیستشکست ‌کو که‌ کند رنگ نیز دامانی
به خلوتی ‌که حیا پرور است شوخی حسنز چشم آینه بیرون نشست حیرانی
حریف خلوت آن جلوه بودن آسان نیستنهفته‌اند نگاهی به چشم قربانی
ز فرق تا قدمم صرف سجده شد بیدلچو خامه رفته‌ام از خود به سعی پیشانی