غزل شمارهٔ ۲۷۵
تاراجگرگل بود بدمستی اجزاهاکهسار تهی گردید از شوخی میناها
مستقبلاین محفل جز قصهٔ ماضی نیستتا صبحدم محشر دی خفته به فرداها
دشوار پسندیها بر ماگره دل بستگرخون نخورد فطرت حل است معماها
معنی همهمشکوف است، تأویل عبارت چند؟تمثال نمیخواهد آیینهٔ سیماها
نامحرمی عالم تا حشر نگرددکمافتاده به روی هم پنهانی و پیداها
وحدت نکند تشویش از بیش وکمکثرتسرچشمه چه نم بازد از خشکی دریاها
کس مانع جولان نیست اما چه توانکردنچون آبله معذورند دامن به ته پاها
از خاک تو تاگردیست موضوع پرافشانیدر خواب عدم باقیست هذیان من و ماها
پیش است به هرگامت صد مرحله نومیدیدنیا نفسی دارد آمادهٔ عقباها
در چارسوی اوهام تا کی الم تنگیبرگوشهٔ دل پیچید یک دامن و صحراها
بیدل طرب و ماتم مفت اثر هستیستما کارگه رنگیم رنگ است تماشاها