غزل شمارهٔ ۲۷۴
مآلکار چه بیندکسی نظر به هوانمیتوان خبر پاگرفت سر به هوا
درتن چمن ز جنونکاری خیال مپرسبه خاکریشه وگل میکند ثمر به هوا
زمین مزرعایجاد بسکه تنگ فضاستنمونکاشته تخم شرر مگربه هوا
بهعافیتگه خاکسترم چو شعله سریستمباد ذوق فضولیکند خبر به هوا
نه مقصدیست معین نه مطلبی منظورچوگردباد همین بستهامکمر به هوا
جهانگرفت به رنگینی پر طاووسغبار منکه ندانمکه داد سر به هوا
حدیث سرکشی از قامت بلندکه داشتکه لبگزیدهگرهبند نیشکر به هوا
چو شبنمیکهکند از مزاج صبح بهاربه راهت آینهها بسته چشم تر به هوا
ز ساز قافلهٔ عمر جمعدار دلتکه محمل نفسی دارد این سفر به هوا
به دستگاه رعونت درین بساط منازکه رفته است سرشمع بیشتر به هوا
چه تنگی این همه افشرد دشت امکان راکه ابر بیضه شکستهست زیر پر به هوا
دل فسرده اگر سد راه نیست چراگشودهاند چو صبحت هزار در به هوا
تعلق دونفس ما ومن غنیمتگیرکه این غبار نیابی دم دگر به هوا
به غیروصل عدم چیست مدعا بیدلکه هر نفس نفس اینجاست نامه بر به هوا