گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۶

گر لعل خموشت‌کند آهنگ نواهادشنام‌، دعاها و بروهاست‌، بیاها
خوبان به ته پیرهن از جامه بروننددر غنچه ندارندگل این تنگ قباها
رحمت ز معاصی به تغافل نشکیبدز آنسوست‌گناههاگرازین سوست الاها
فریادکه ما بیخبران‌گرسنه مردیمبا هر نفس ازخوان‌کرم بود صلاها
گه مایل دنیایم وگه طالب عقباانداخت خیالت زکجایم به کجاها
از غنچه ورقهای‌گلم در نظر آمد‌دل‌سوخت‌به جمعیت‌ازخویش جداها
هرجاست سری خالی ازآشوب هوس نیستمعمورهٔ مار است به هر بام هواها
مشکل‌که از این قافله تا حشر نشیندمانند نفس‌کرد بروها و بیاها
کو دیرو حرم تا غم احرام توان خورددوش هم خم‌گشت ز تکلیف رداها
نامحرم هنگامهٔ تغییر مباشیدتعمیر نویی نیست درین‌کهنه بناها
کسب عمل آگهی آسان مشماریدچشم‌همه‌کس از مژه خورده‌شت عصاها
ای کاش پذیرد هوس الحاح تردداین آبله سرهاست‌که افتاده به پاها
گر ضبط نفس پردهٔ توفیق‌گشایدصیقل زده‌گیر آینه از دست دعاها
زین بحر محالست زنی لاف‌گذشتنبیدل‌که ز پل بگذرد از سعی شناها