غزل شمارهٔ ۲۷۴۹
باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلیرنگگل، طرف عذاری بویسنبلکاکلی
سرنگون فکر چون مینای خالی سوختممصرع موزون نکردم درزمین قلقلی
لاله وارم دل به حسرت سوخت اماگل نکردآنقدر دودیکه پیچم بر دماغ سنبلی
جز خراش دل چه دارد چرخ دوار از فسونعقدهٔ ما هم نیاز ناخن بیچنگلی
کاش نومیدی به فریادگرفتاران رسدخانهٔ زنجیر ما را تنگ دارد غلغلی
نفس را تاکی به آرایش مکرم داشتنپشم هم برپشت خرکم نیستگر خواهد جلی
اینقدر از فکر هستی در وبال افتادهایمجز خمگردن درین زنداننمیباشد غلی
ترک حاجتگیر ناموس حیا را پاسدارتا لب از خشکی بر آب رو نیاراید پلی
سرخوش پیمانهٔ میخانهٔ تسلیم باشحلقهٔ بیرون در هم نیست بیجام ملی
نیست غافل آفتاب از ذرهٔ بیدست و پابا همه موهومی آخر جزو ما داردکلی
بیدل امشب بر سرم چون شمع دست نازکیست؟خفتهام در زیر تیغ و چتر میبندم گلی