غزل شمارهٔ ۲۷۵۰
به ما و من غلو دارد دنی تا فطرت عالیجهان تنگ آسودن دل پر میکند خالی
نقوش وهم و ظن در هر تأمل میشود باطلخط پارینه باید خواندن از تقویم امسالی
نفس سحر چه مضمون بر دماغ هوش میخواندکه عمری شد ز هوشم میبرد این مصرع خالی
در آن وادی که مخمور نگاه او قدم سایددماغ آبله بالد قدح در دست پامالی
به هر واماندگی سعی ضعیفان در نمیماندفسردن میشود پرواز رنگ از بی پر و بالی
نمیدانم ز شرم فوت فرصت کی برون آیمعرق عمریست بر پیشانیام بستهست غسالی
به بازار هوس شغل چه سودا داشتم یاربزیان و سود رفت و مانده برجا ننگ دلالی
جهان بیاعتبار افتاد از لاف دنی طبعاننیستان پشم میبافد ز شیر و گربهٔ قالی
شکوه عالم موهوم را با ما چه سنجد کسهجوم ذره گر قنطار چیند نیست مثقالی
به این تسلیم بار نیک و بد تا کی کشم بیدلسیهگردید همچون شانه دوش من ز حمالی