گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۲۹

وزن: متفاعلتن متفاعلتن متفاعلتن متفاعلتنقافیه: مکشی۱۱ بیت
چه شد آستان حضور دل ‌که تو رنج دیر و حرم کشیبه جریدهٔ سبق وفا نزدی رقم‌ که قلم‌ کشی
به قبول صورت بی اثر مکش انفعال فسردگیچه قدر مصور عبرتی‌ که چو سنگ بار صنم‌ کشی
رمقی‌ست فرصت مغتنم به هوس فسون امل مدمچو حباب سعی‌کمی مدان‌که نفس به پیکر خم‌کشی
کسی ازپری‌که مگس‌کشد ز چه ننگ دام و قفس‌کشدغم ساغری‌که هوس‌کشد به دماغ سوخته‌کم‌کشی
به خیال غربت وهم و ظن‌، مپسند دوریت از وطنعرق‌ست حاصل علم و فن‌که خمار یاد عدم ‌کشی
اگرت دلیل ره وفا به مروتی‌کند آشنابه زمین نیفکنی از حیا به رهی‌ که خار قدم‌ کشی
به یقین معرفت آگهان زتفکرت نبرم‌گمانچوکشف مگر به خیال نان بروی و سر به شکم‌کشی
به برت ز جوهرآینه ورقی‌ست نسخه طراز دلسیه است نامه اگر همه نفسی به جای رقم‌کشی
اگر از تردد بی‌اثر نرسی به منصب بال و پرچو نهال صبرکن آنقدرکه ز پای خفته علم‌کشی
ندمید صبحی ازاین چمن‌که نبست صورت شبنمیحذر از مآل ترددی‌که نفس گدازی و نم کشی
من زار بیدل ناتوان نی‌ام آنقدر به دلت گرانکه چو بوی‌گل دم امتحان به ترازوی نفسم‌کشی