گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۳۰

وزن: متفاعلتن متفاعلتن متفاعلتن متفاعلتنقافیه: سنکشی۷ بیت
می جام قناعت اگر بچشی المی ز جنون هوس نکشیچه ‌کم است عروج دماغ غنا که خمار توقع ‌کس‌ نکشی
درجات سعادت پاس ادب به قبول یقین رسد آن نفستکه چو صبح تلاطم حکم قضا دهدت به غبار و نفس نکشی
نی زمزمه‌های بساط وفا خجل‌ست ز حرف ربایی‌مامرسان به نگونی خامه خطی‌ که به مسطر چاک قفس نکشی
ز جهان تنزه بی‌خللی چه فسرده عالم دون عملیتو همان همای نشیمن منزلی سر خود ته بال مگس نکشی
ز گذشتن عمر گسسته عنان دل بی‌حس مرده نزد به فغانستم است ‌که قافله بگذرد تو ندامت بانگ جرس نکشی
ره ننگ رسوم زمانه بهل ز تتبع وضع جهان بگسلکه به دشت خمار گلاب هوس تب و تاب فشار مرس نکشی
اگرت ز مواعظ بیدل ما عرقی شود آب جبین حیابه دودم نفسی ‌که دمانده هوا سر فتنه چو آتش خس نکشی