غزل شمارهٔ ۲۷۱۵
الهی سخت بیبرگم به ساز طاعتاندوزیهمین یک الله الله دارم آن همگر تو آموزی
ز تشویش نفس بر خویش میلرزم ازین غافلکه شمع از باد روشن میشود هرگه تو افروزی
تجدد از بهارت رنگ گرداندن نمیداندنفس هر پر زدن بیپرده دارد صبح نوروزی
سرانجام زبان آرایی من بود داغ دلسیهکردم چو شمع آیینه از سعی نفس سوزی
درین وادیکه دل از آه مأیوسان عصا گیردچو شمع از خارهای پی سپر دارد قلاوزی
ز بی صبری درین مزرع تو قانع نیستی ورنهتبسم میکشد سویت چوگندم محمل روزی
قباهای هنر از عیب جویی چاک شد بیدلچو عریانی لباسی نیست گر مژگان بهم دوزی