غزل شمارهٔ ۲۷۰۷
غبار هوش توفان دارد ای مستی جنون تازیبهار شوق خار اندوده است ای شعله پروازی
نمیدانم به غیر از عذر استغنا چه میخواهمگدای بینیازم بر در دل دارم آوازی
خیالش در نظر خمیازهٔ بالیدنی داردز حشر ناله میترسم قیامت کرده اندازی
غبارم هر تپیدن ناز دیگر میکند انشااثرها دارد این رنگ خیال چهره پردازی
گذار یأس دل را غوطه در سنجاب داد آخرز خاکستر فکند این شعله طرح بسترنازی
به سیل گریه دادم رخت ناموس محبت رابه رو افتاد از هر قطره اشکم بخیهٔ رازی
حیا را هم نقاب معنی رازت نمیخواهمکه میترسم عرق بر جبهه بندد چشم غمازی
نفس گیر است همچون صبح موی پیری ای غافلسفیدی میکند هشدار گرد بال شهبازی
قفس فرسای خاکستر میندیش آتش ما رابه طبع غنچه پنهان در ته بال است پروازی
خط پرگار خواندی دل ز معنی جمع کن بیدلندارد نسخهٔ نیرنگ دهر انجام و آغازی