گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۰۸

نمی‌باشد دل مایوس بی‌کیفیت نازیپری زین بزم دور است‌، ای شکست شیشه آوازی
به تسکین دل بیتاب ما عمری‌ست می‌خنددشرر خو لعبتی در خانمانها آتش اندازی
به یاد نیستی رفتیم از افسون خود رایینبود آیینهٔ ما جز غبار شعله پروازی
تو خواهی نوبهارش خوان و خواهی فتنهٔ محشرز مشت خاک ما خواهد دمیدن شوق گلبازی
درین عصر از تمیز ماده و نر داغ شد فطرتجهان پر می‌زند در سایهٔ بال غلیوازی
خران پر بیحسند از فهم انداز گل اندامانمگر زین انجمن خیزد لگد سرمایهٔ نازی
نزاکت بر خموشی بسته است آیین این محفللب از هم وا مکن تا نگسلانی رشتهٔ سازی
درین صحرا ندانم آشیان من کجا باشدغبار بی پر و بالم ستم فرسای پروازی
به ناموس محبت پیکرم را کرد خاکسترکه دودی پر نیفشاند از چراغ چشم غمازی
ز سعی هرزه چون خورشید روز خود سیه کردمبر انجامم مگر خندد چراغ گریه آغازی
شبی از گوشهٔ چشم عدم غافل شدم بیدلهنوزم گوش می‌مالد پیام سرمه آوازی